تبليغاتX
رضا آمپر

رضا آمپر

از آنجائی که دادن نظر وقتی نمی گیرد . ما رو با نظرات خودتون دلگرم کنید .

براي اداره درست خانواده به ضوابط و مقرراتي نياز است تا پدر و مادر از سنديت و اقتدار برخوردار باشند . ولي مثل همه چيز بايد حد متعادل و ميانه فراموش نگردد و جو خانواده به استبداد و خشونت كشيده نشود .

در مورد اعمال قانون و مقررات براي كودك نظرات متفاوتي وجود دارد . عده اي معتقدند به اصل دموكراسي و شركت كودك در تهيه و تدوين و اجراي مقررات ، عده اي موافق با استبداد و خشونت براي كودك هستند و در مقا بل برخي موافق با هيچ گونه مقررات و ضوابط براي كودك نمي باشند.

در يك خانواده كه خشونت و استبداد را براي كودك خود برگزيده اند ، پدر و مادر در تمام امور كودك دخالت مي كنند و منتظرند تا از كودك خطايي سر بزند تا اورا تنبيه كنند . كودك را حتي در مقابل ديگران و در جمع به باد كتك و تنبيه لفظي و بدني مي گيرند . به كودك تكاليفي با اعمال زور واگذار مي كنند كه از توانايي او خارج است . به بهانه هاي مختلف از بازي هاي مورد علاقه كودك جلوگيري مي كنند . اصرار به اجراي دقيق دستور و فرمان آن چنان كه هيچ گونه تخلفي نپذيرد. و گاهي به قدري اين رفتار شديد و گسترده است كه كودك هيچ گونه اختياري از خود ندارد و تمام وجودش آكنده از ترس است . چرا گاهي پدر و مادر ها كه بايد كانون عشق و علاقه كودك خود باشند به منبع ترس و ارعاب بدل مي گردند .

 

www.Bia2Net.ir برای خواندن بقیه بحث به ادامه مطلب بروید ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:29  توسط رضا آمپر  | 

Www.Reza-Amper.Tk

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:9  توسط رضا آمپر  | 

شعبده بازي روی صحنه هنر نمایی می کرد که ناگهان گفت: حالا یک خانم بیاید روی صحنه تا من کاری کنم که غیب شود!
مردی از میان جمعیت برخاست و گفت: آقای شعبده باز! چند لحظه صبر کن تا من بروم مادر زنم را بیاورم!

 

 

کلمات کلیدی : جوک - اس ام اس - پیامک - خنده - شادی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:24  توسط رضا آمپر  | 

فرق من و تو: گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم. گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم. گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم. گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري. گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم. گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه! فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو

 

کلمات کلیدی : عشق من بمون - دوستی - زندگی - عاشق - تنها

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:18  توسط رضا آمپر  | 

سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟ شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات..؟ اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟ تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني.

 

کلمات کلیدی : عاشقونه ها - عشق من - دوست - رابطه عشق و زندگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:16  توسط رضا آمپر  | 

اگر خیال داری دوستم بداری همینک دوستم بدار اکنون که زنده ام... صبر نکن تا بمیرم... بدان که آنوقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد رسید ومجبور می شوی حرف های نا گفته قلب ساده ات را در فراسوی یه مشت خاکسترسرد پنهان کنی پس اگرذره ای عشق من در دلت ماوا دارد اگر دوستم داری بگذار زنده بمانم دوستت دارم عزیزم

 

کلمات کلیدی : شعر عاشقونه - دوست داشتنی ها - عشق و زندگی - عاشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:14  توسط رضا آمپر  | 

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.

براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.

براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.

براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.

براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.

براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.

براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.

براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.

براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.

براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.

براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.

براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.

 

کلمات کلیدی : اشعار عاشقونه - شعر عاشقانه - برترین های عشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:10  توسط رضا آمپر  | 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را دارد . جمعيت زيادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف ازقلب خود پرداخت .و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .

مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي ‌تپيد اما پر از زخم بود.

 

www.Bia2Net.ir برای دیدن بقیه ی داستان به ادامه مطلب بروید ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 18:12  توسط رضا آمپر  | 

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید.

او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.

وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه کرده باشد.»

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت ، آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود ، پیش خود فکر کرد:

«حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پررویی می خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

یادش رفته بود که

بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:35  توسط رضا آمپر  |